
یا حسییییییییییییییییییییین..
از حسرت،
دل،
ذووووووووببببببببب میشود....
.
.
کاش بودم و
در برابر آخته عمودهای آبدیده
سپرت میگشتم...
.
.
من
دیگر
زیستن یارا ندارم..
.
.
شب و روز
سوز اشک
زندگی نیست..
.
.
خدا، گشایشی..
خدا، چاره راهی..
خدا، حیدر بازوانی..
.
.
گوارا جرعه ای خدایا
که سوز عطش،...
بهار" علی" را...
پژمرد..
.
.
کجاست منتقم پاره پاره جگر..
کجاست طلب کنندخ خون خدا...؟
کجاست مژده بهاری نسیم فرج...؟
.

.
.
والله تا نیاید،
عباس،
پرچم سرخ را،
از گنبد سرور و سالارش بر نمیگیرد...
.

.
.
.
«میلاد سرخ»
وقتى که هدف انسان، مشخص، متعالى و پرجاذبه باشد و او، سراپا شوق و بى تابى براى رسیدن به آن هدف متعالی باشد، در این صورت، مشکلترین مشکلات و شکننده ترین ضربهها و بزرگترین سنگهاى سر راه، به هیچ هم شمرده نمى شود. این چنین شخصی بیگانه با رنج و خستگى، نستوه و پرتوان و خروشان، به سوى آن هدف پیش مى تازد. در نقطه مقابل، آن کس که ایمان و یقین و شور و کشش و کوششى به سوى هدف مشخص نداشته باشد، چشمش سراغ بهانه مى گردد و کاه را کوه مى بیند و یک نابسامانى کوچک را، سدی پولادین مى پندارد و پیاپى به زانو درمى آید ...
روز عاشورا، هنگامى که حسین (علیه السلام)براى پیکار وارد میدان مى شود، جسد یاران مقتول خویش را مى بیند؛ ولى نه از دست دادن فرزندان و برادران عزم او را براى نبرد، سست مى کند، نه مشاهده اجساد یاران شهیدش که نتوانسته است جنازه آنان را از میدان کارزار خارج نماید. در چنین شرایطی، روحیه اى بسیار عالى دارد، عاشقانه مى جنگد، و چهره اش در هاله اى از افروختگى شوق آمیز فرو رفته است.
یکى از حاضران صحنه کربلا که حسین بن على (علیهما السلام) را در آن آخرین ساعت رزم، پس از شهادت یاران و فرزندان، تنها در حال نبرد مشاهده کرده است، با اعجاب و شگفتى از روحیه پرتوان آن حضرت، این گونه یاد مى کند: "به خدا سوگند! من هرگز هیچ انسانی را که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند، قویدل تر، استوارتر، پابرجاتر، با جرأت و با شهامت تر از حسین (علیه السلام) ندیده ام، نه در گذشته و نه پس از آن روز. در حالى که به شدت مجروح بود و هزاران نفر از دشمنان او را محاصره کرده بودند، با همان حال، وقتى با شمشیر به آنان حمله ور مى شد، همچون گله گوسفند، دشمنان فرار کرده، میدان را خالى مى ساختند ... پس از این حملهها و پراکندن مهاجمان، حسین (علیه السلام) به جایگاه خویش برمى گشت و مى گفت :« لاحول و لا قوَّة الاّ بالله العلى العظیم (هیچ تحول و نیرویی نیست مگر از جانب خدای بلندمرتبه بزرگ)»" (1)
... تنهایى حسین (علیه السلام) در این دشت پر از دشمن، محسوس است. در قلب سپاه دشمن است و هرلحظه چندین شمشیر و شمشیرزن، مقابل شمشیر اوست.تیر از هر طرف بر حسین (علیه السلام)مى بارد. زهى از کمانى کشیده مى شود و تیرى بر پیشانى قهرمان کربلا مى نشیند. امام با دستش آن را بیرون مى کشد، اما از جاى آن، خون فوران مى زند و بر چهره برافروخته از شوق شهادت او جارى مى گردد.
اکنون، دیگر چشمان خون گرفته اش دشمن را به خوبى نمى بیند. مى خواهد با گوشه لباس، خونها را از چشم و روى خود پاک کند که در همین دم، تیرى بر سینه اش مى نشیند و در قلب او نفوذ مى کند و کانون آن همه مهر و ایمان و مرکز آن همه حماسه و عزت و شرافت، آسیب مى بیند. هر کس، با هر چه که در دست دارد، بر حسین (علیه السلام)ضربتى مى زند و بدین گونه توان او پایان مى یابد و همچون نگینى بر زمین کربلا مى افتد.
اینک، کربلا خونرنگ است و حسین (علیه السلام)، تپیده در خون گرم خویش ... در حالى که آخرین دقایق را مى گذراند، مى گوید:«خدایا! به قضای تو راضیم و جز تو معبودى نمى شناسم.»(2) چهره اش از التهاب عشق الهى، در آستانه شهادت، درخشش خاصى دارد. هلال بن نافع، که در کنار عمر سعد ایستاده است، وقتى خبر بر زمین افتادن وی را مى شنود، خود را به کنار او مى رساند. منظره اى را که مى بیند، این گونه ترسیم مى کند: «حسین (علیه السلام) را دیدم که جان مى داد، به خدا قسم، هرگز کشته به خون آغشته اى را چون حسین بن على (علیهما السلام)، زیباروى و جذاب و درخشنده ندیده ام! درخشش سیمایش و شکوه جمال او - در آن لحظه – مرا چنان به خود مشغول داشت که از فکر کشته شدن او غافل شدم!»(3)
حسین (علیه السلام) چشمان خون گرفته اش را به آسمان مى دوزد و در واپسین دم، با آفریدگار خویش، راز و نیاز مى کند. و پس از چند لحظه ... خاموش مى شود و این قلب تپنده از حرکت بازمى ایستد و همه چیز آغاز مى گردد. حسین -سید شهیدان- فقط روز ولادت دارد؛ چرا که او هرگز نمرده است. شهادت هم میلاد سرخ است. در کربلا هرگز چیزى تمام نمى شود. این پایانى است براى آغازى دیگر ...
(برگرفته از کتاب " خون خدا، گزارشى از عاشوراى سال 61 هجرى "، تالیف: حجة الإسلام جواد محدثی)
از انتهای حد تصور
تا ابتدای نام بلندت
راهی هزار مرتبه شیری
است
در کهکشان راه کمندت
...
انتظار
آغاز گشاده ترین سرفصل
در خطبه تاریخ غدیر
با تو
ای ترجمان فصل رویش
آدمی خویش را میرساند
به لحظه ستاره امید...
غدير در کنار قرآن»
افراد يک جامعه اسلامی، دين را اساسیترين اصل در زندگی خود میدانند و معتقدند اگر دين نباشد زندگی، زندگی شايستهای نيست و تنها وسيله عزت و سعادت آدمی در دنيا و آخرت، دين و ارتباط با خداست. فرد مسلمان میکوشد زندگی دنيا را در مسير دين قرار بدهد و تمام مقصدش جاری شدن احکام خدا در عرصه زندگی است.
خداوند حکيم دين جامع و کاملی برای ارشاد و هدايت عالم مقرر کرده است و اميری را برای اجرا و تبيين اين دين معرفی نموده است. به حکم عقل ِ واقعبين، اين امير بايد که از يک سو معصوم از هر خطا و اشتباه باشد و از سوی ديگر، عالم به تمام حقايق و معارف اين دين باشد. لازمه اين امر، آن است که اين امير و حاکم الهی دارای علم محيط به تمام حقايق وحی و قرآن باشد. زيرا قرآن، در واقع قانون اساسی اسلام و منبع احکام و معارف دينی است.
با مراجعه به قرآن بعضاً مواردی پيش میآيد که منظور آيات بهدرستی برای خواننده روشن نيست و دارای قدری ابهام و اجمال است. قدر مسلّم ِ اجمال قرآن، بسياری از آيات مربوط به احکام است که کسی نمیتواند بدون کسب راهنمايی از خارج قرآن به مقاصد آن پی ببرد. مثلا عبارت: «نماز بخوانيد...» (1) در آيه سوره بقره دارای اجمال است. يعنی کسی نمیتواند از خود ِ اين آيه و آيات ديگر، معنای نماز و اوقات و رکعات و شرايط و مبطلات آن را بهدست آورد. همچنين آيه: «...حق خداوند بر مردم است که قصد خانه کنند و (حج بجای آورند)...»(2) اجمال و ابهام دارد. کسی نمیتواند از قرآن، معنای حج و مناسک آن را که مشتمل بر صدها حکم از احکام ميقات و احرام و طواف و سعی و وقوف در عرفات و مشعر و منی و ...میباشد، استنباط نمايد. حکمت الهی اين گونه قرار گرفته است که قرآن اجمال داشته باشد و طبعا بايد تبيين آن هم در کنارش باشد؛ زيرا قانون اساسی مجمل و بدون تبيين در کنار آن، اثربخش و ثمرآفرين نخواهد بود.
حال که بايد برای خارج کردن قرآن از اجمال، تبيين و بيان آن در کنار آن باشد، واضح است که اگر قرار باشد شخصی جايگاه مبين قرآن را داشته باشد، بايستی عالم به تمام حقايق اين کتاب الهی و معصوم از لغزش باشد. در زمان حيات پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم)، مبين قرآن خود ايشان بودند. خداوند خطاب به پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) میفرمايد: « ...و ما ذکر (قرآن) را بر تو نازل کرديم تا آن را برای مردم تبيين نمايی...»(3). قرآن برای همه مردم است و برای هدايتشان نازل شده است؛ ولی با اين حال، مردم احتياج به تبيين پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) دارند تا به مجملات آن پی ببرند. اگر قرآن بهتنهايی بدون اجمال بود و برای همه واضح بود، ديگر احتياجی به مبيّن نبود و عبارت "لتبيّن للناس" (برای مردم تبيين نمايی)، در آيه مذکور معنی نداشت و در آيهای ديگر نمیفرمود: «... آنجا که از حقايق قرآن آگاهی نداريد، از اهل آن بپرسيد.» (4)
يعنی قرآن اهل دارد و مسلمانان بايد در مقام رسيدن به حقايق آن، سراغ اهل آن بروند و اهل قرآن و مبیّن آن به حکم عبارت "لتبيّن للناس" پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) است.
در روز عيد غدير بنا به گواهی تاريخ و روايات متواتر و مورد اتفاق تمامی مسلمانان، آورنده قرآن، رسول الله اعظم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) که به حکم قرآن، تبيينکننده قرآن است، علی بن ابیطالب (عليه السلام) را به عنوان ولی و امير مسلمانان معرفی نمود.(5) و (6)
لذا همانگونه که مسلمانان در زمان حيات پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) برای اطلاع از مفاهيم آيات به ولی زمان و رهبر دينی خود ـ يعنی پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) ـ مراجعه مینمودند، بايستی بعد از ايشان نيز برای فهم آيات و پی بردن به معنی و مقاصد آن به ولیِّ معرفی شده توسط پيامبر اکرم (صلّی الله عليه و آله و سلّم) مراجعه نمايند.
از این رو، هنگامی که به صفحات تاریخ مراجعه می کنیم، مشاهده می کنیم که تاريخ و روايات اسلامی مملوّ از نمونههایی است که امام اميرالمؤمنين علی (عليه السلام) به تبيين و شرح آيات الهی پرداخته است.(7) بدين ترتيب يکی از نتايج و ثمرات غدير، تعيين امير المؤمنين (عليه السلام) بهعنوان مبيّن قرآن بعد از رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) و لزوم رجوع به ايشان برای رفع اجمال قرآن است. اما براستی اکنون ما برای فهم قرآن و روشن کردن مجملات قرآن چگونه عمل میکنيم؟

سعی و عمل و کوشش چیست؟ آنچه مهم است شانس انسان است! سعی و کوشش، فن و هنر و صنعت، زور بازو و ... همه هیچ اندر هیچاند، از شانس کار ساخته است نه از عقل.شانس خوب باشد، هنرمندی و لیاقت و کاردانی چه اثری دارد؟ هر اتفاق بدی که روی دهد از روزگار شوم است. لعنت به این روزگار ..
حالا اگر از همین گویندگان عالیقدر بپرسیم: این شانس چیست؟ آن را تعریف کنید. شما که اینقدر اسم شانس را میبرید، لابد او را شناختهاید، اثری و نشانهای از او دارید، برای ما تعریف کنید. جوابی برای گفتن ندارند.
"حسن بن مسعود میگوید: به محضر مولایم حضرت ابوالحسن الهادی(علیه السلام) رسیدم. در آن روز چند حادثه ناگوار و تلخ برایم رخ داده بود؛ انگشتم زخمی شده و شانه ام در اثر تصادف با اسب سواری، صدمه دیده و در یک نزاع غیر مترقبه لباسهایم پاره شده بود. به این خاطر، با ناراحتی تمام در حضور آن حضرت گفتم: عجب روز شومی برایم بود! خدا شرّ این روز را از من باز دارد! امام هادی(علیه السلام) فرمود:ای حسن! این چه سخنی است که میگویی با اینکه تو با ما هستی، گناهت را به گردن بی گناهی میاندازی!
حسن بن مسعود میگوید: با شنیدن سخن امام(علیه السلام) به خود آمدم و به اشتباهم پی بردم. گفتم: آقای من! اشتباه کردم و از خداوند طلب بخشش دارم. امام هادی (علیه السلام) فرمود:ای حسن! روزها چه گناهی دارند که شما هر وقت به خاطر خطاها و اعمال نادرست خود مجازات میشوید، به ایام بدبین میشوید و به روز، بد و بیراه میگویید!؟ حسن بن مسعود در ادامه گفت:ای پسر رسول خدا! برای همیشه توبه میکنم و دیگر عکس العمل رفتارهایم را به روزگار نسبت نمیدهم .." (1)
همان طور که میبینیم یکی از دلایل حوادث ناگوار در زندگی ما بر طبق فرموده امام هادی (علیه السلام)، اعمال نادرست انسان است. آن حضرت در ادامه حدیث فوق، بر این نکته تاکید میکنند که نحس دانستن ایام نه تنها سودی به حال انسان ندارد، بلکه خداوند انسان را سرزنش میکند که چرا مخلوقی بی گناه را مقصر شناخته است.
واقعا بین کسی که برای سعی و کوشش اثر قائل باشد و ایمان داشته باشد به اینکه "برای انسان جز آنچه تلاش کرده نیست."(2) و کسی که بگوید هر چه زحمت بکشی از کیسهات رفته، هیچ چیز شرط هیچ چیز نیست، چقدر تفاوت وجود دارد. چقدر فرق است بین این اعتقاد که انسان بگوید: "بی تردید خداوند سرنوشت قومی را تغییر نمیدهد تا آنها وضع خود را تغییر دهند."(3) و بین اعتقاد به شانس.
(برگرفته از مجموعه آثار استاد شهید مرتضی مطهری، جلد 23و 25 (با اندکی تلخیص و اضافات))
و من هی با خودم فکر میکنم عرفه روز معرفت توست
و فردایش
وقتی آمرزیدیم،
تمام اعمالم را قربانی یک لحظه نفس کشیدن در هوای تو خواهم کرد..
.
.
.
یا صاحب الزمان..
این روزها چقدر دلم برایتان تنگ میشود..
«تقرب؛ از ادعا تا عمل ..»
ابوحمزه ثمالی از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند که آن حضرت فرمود: "حضرت آدم (علیه السلام) به هابیل و قابیل فرمان داد تا (برای خداوند) یک قربانى(1) نمایند. هابیل دام دار بود و قابیل کشاورز؛ هابیل یکی از بهترین میش هایش را به قربانگاه آورد و قابیل از بدترین قسمت زراعتش یک خوشه را انتخاب کرد. قربانى هابیل قبول شد و قربانی قابیل قبول نشد(2) و خداوند داستان آن دو را در قرآن آورده است که :
«و داستان دو فرزند آدم را بحقّ بر آنها بخوان: هنگامى که هر کدام، کارى براى تقرّب (به پروردگار) انجام دادند؛ امّا از یکى پذیرفته شد، و از دیگرى پذیرفته نشد ..»(3)
... سپس ابلیس، به قابیل گفت که: قربانی هابیل قبول شد و قربانی تو قبول نشد؛ اگر او را زنده بگذارى، در آینده فرزندان او به فرزندان تو فخر فروشی میکنند. پس قابیل او را کشت.
هنگامی که قابیل نزد حضرت آدم (علیه السلام) بر گشت، حضرت آدم (علیه السلام) از او پرسید: هابیل کجا است؟ و قابیل در جواب گفت: من نمیدانم! تو مرا برای نگهداری او که نفرستاده بودى!
حضرت آدم (علیه السلام) به جستجوى هابیل رفت و جنازه اش را پیدا کرد... و چهل شب برای هابیل گریه نمود. سپس از پروردگار خواست که یک پسر به او عطا کند و دعای حضرت آدم (علیه السلام) مستجاب شد و پسرى براى او زائیده شد و او را هبة اللَّه (هدیه ی خداوند) نامید.
حضرت آدم (علیه السلام) او را بسیار دوست میداشت و چون دوره نبوت ایشان به پایان رسید و روزگارش تمام شد، خداى تعالى به او وحى کرد که اى آدم! نبوت تو گذشت و روزگارت تمام شد. اکنون علمى که پیش توست با ایمان، اسم اکبر و میراث نبوت باید در فرزندان آینده تو بماند. آنها را به پسرت هبة اللَّه بده ...(4)
هنگامیکه هبة الله(علیه السلام)، آدم (علیه السلام) را دفن کرد، قابیل نزد او آمد و گفت: من دیدم که آدم علمش را به تو سپرد و به من نداد و این همان علمى بود که هابیل برادرت با آن دعا کرد و قربانیش قبول شد، من او را کشتم تا براى او فرزندانی به دنیا نیایند که بر فرزندان من فخر بفروشند و بگویند ما فرزندان آن کسى هستیم که قربانیش قبول شد و شما فرزندان آن کسى هستید که قربانیش قبول نشد…"
سرگذشت فرزندان حضرت آدم (علیه السلام) حاوی درسهای بزرگی برای زندگی امروز ماست. معمولا در زندگی روزمره ی خودمان بسیار پیش میآید که مجبور میشویم داشته هائی را فدای سرمایههای با ارزش ترمان کنیم، اما گاهی که در روزمرگی خودمان غرق میشویم، این سرمایههای ارزشمندمان را فراموش میکنیم. زمانی بهترین وقت و سرمایه ی ما، مخصوص محبوبمان بود، اما امروز یا محبوبمان را عوض کرده ایم یا ارزش هایمان را ..
(بر گرفته از کتاب "کمال الدین"، تألیف: "شیخ صدوق(ره)" (همراه با تلخیص و اضافات))(5)
پاورقیها:
1. " قربانی" به معنى عملى است که باعث تقرب به پروردگار شود.
2. نشانه قبولى قربانى این بود که صاعقهای به قربانی میخورد و آن را با آتش میسوزاند. بعد از آن قابیل براى آتش خانهاى ساخت و او اولین کسى بود که آتشکده ساخت و گفت من آتش را میپرستم تا قربانیم را بپذیرد.
3. " و اتل عليهم نبأ ابْنيْ آدم بالحقّ إذ قرَّبا قرباناً فتقبّل من أحدهما و لم يتقبّل من الآخرِ قال لأَقتلنّك قال إنّما يتقبّل الله من المتّقين"(سوره مائده، آیه 27)
4. در آیات قرآن آمده است که پس از کشته شده هابیل، قابیل متحیر بود که جنازه ی برادرش را چکار کند. در همان لحظه قابیل نحوه دفن کردن انسان متوفی را از کلاغی یاد گرفت.
5. متن فوق از ترجمه فارسی کتاب کمال الدین که توسط مرحوم حجة الإسلام کوه کمرهاى انجام پذیرفته، استخراج گردیده است. در ضمن مشابه این حدیث در کتاب کافی (جلد 1، صفحه ی 214) نیز نقل شده است.

«خدمت در راه اسلام»
امروزه اغلب مورخان را مشاهده میکنیم که زندگى امامان معصوم (علیهم السلام) را فقط در چهارچوب تنگ فردیت محدود مى کنند و حتى آن را از شرایط زمانى خود نیز جدا مى سازند. در نقطه مقابل، عده اى نیز هستند که زندگى اهل بیت (علیهم السلام) را با مقیاس سیاست و نهایت نقشى را که آنان در این عرصه برعهده داشته اند، ارزیابى مى کنند. اینان حتى عبادات و علوم و اخلاق ائمه (علیهم السلام) را نیز با عینک سیاسى مى نگرند.
در میان این دو شیوه، روش میانه اى وجود دارد که زندگى اهل بیت (علیهم السلام) را آکنده از پرتو افشانیهاى فردى مى داند که از مرزهاى زمانى و مکانى فراتر رفته است و آن را داراى چنان گستره باز سیاسى قلمداد مى کند که باشرایط تاریخى مخصوص به خود هماهنگ و سازگار است.
با اینکه اکثریت ائمه (علیهم السلام) در راس سیاست نبودند؛ ولی حکام و سلاطین، به رغم مبارزه شدید و پیوسته خود با آنان، در هر حادثه و رویداد سختى به ایشان پناه مى بردند. ائمه اطهار (علیهم السلام) نیز هیچ گاه از خدمت در راه اسلام و نجات امّت از اشتباهات دریغ نمى کردند. در این باره تاریخ، نمونهای از گرفتارى عبد الملک خلیفه اموى در مشکلی مهم را براى ماثبت کرده است:
عبد الملک بعد از اینکه به حکومت رسید، از اینکه رومیان به روی کاغذ نقش پدر و پسر و روح القدوس را میزدند، خوشش نیامد و به حاکم مصر فرمان داد که بجای آنها، سوره توحید و آیه شریفه "شهد الله أنّه لا إله إلا هُو ..."(1) را نقش زند. خبر این اقدام به گوش پادشاه روم رسید و به عبد الملک نوشت: "کار کاغذ سازى و آنچه در آنجا نقش و نگار مى یابد، متعلق به روم است ..."
چون عبد الملک نامه پادشاه روم را خواند، پاسخى به پادشاه روم نداد و هدیه را هم که همراه نامه بود پس فرستاد. این عمل تا چند دفعه ادامه داشت تا جایی که پادشاه روم، هدیه را چند برابر کرد ولی عبد الملک قبول نکرد. در این هنگام، پادشاه روم به عبد الملک نوشت: "طراز کاغذها رابه شکل اول بازگردان؛ درغیر این صورت فرمان میدهم تا روى سکهها بر پیامبرت ناسزا حک کنند."
وقتی عبد الملک نامه را خواند، بسیار خشمگین شد و چون بعد از گردآوری مسلمانان و مشورت با آنان به راه حلی نرسید؛ دستور داد تا امام باقر (علیه السلام) را به نزدش بیاورنند.
چون امام (علیه السلام) آمد، عبدالملک ماجرا را برای آن حضرت بازگو کرد. امام باقر (علیه السلام) به او فرمود: "این امر بر تو بزرگ نیاید، این مسأله از دو جهت ناچیز است: نخست آنکه خداوند عزوجل نمى گذارد تا پادشاه روم تهدید خود را درمورد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) عملى کند و دوم آنکه این کار، چاره دارد."
عبد الملک پرسید: چاره چیست؟
امام باقر (علیه السلام) فرمود: "همین حالا صنعتگران را بخوان تا سکه هاى درهم و دیناری ضرب کنند که در یک روى سکه ها، سوره توحید و در روى دیگر،نام رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) را نقش خورده باشد و در گرداگرد سکهها، نام شهر و نیز سالى را که این سکهها در آن ضرب شده بنگار."
سپس امام (علیه السلام) نحوه تعیین وزن سکهها، چگونگی ضرب آنها و شیوه سنجش وزن درهم و دینار را به خلیفه اموی آموخت و به او دستور داد که سکهها را در تمام شهرهاى اسلامى براى انجام معاملات در اختیار مردم قرار دهند.
عبد الملک فرمان امام (علیه السلام) را انجام داد و به پادشاه روم پیغام فرستاد که خداوند عزوجل تو را از اقدامى که در سر دارى، مانع شد و من در تمام کشور چنین و چنان کردم و سکهها و طراز رومى را از اعتبار ساقط نمودم.
در این هنگام عده از اطرافیان به پادشاه روم گفتند: حال که این گونه شد، به تهدیدهاى خود در مورد پادشاه عرب جامه عمل بپوشان! پادشاه روم گفت: "من با نامه هایى که براى او فرستادم، مى خواستم خشمگینش کنم؛ چون من بر او قدرت داشتم و سکه هاى رومى در کشور او رایج بود. اینک بر او قدرت ندارم؛ چرا که مسلمانان با سکه هاى رومى خرید و فروش نمى کنند و عملى کردن آن تهدیدها امکان پذیر نیست."
بدین گونه پیشنهاد امام باقر (علیه السلام) تا امروز نیز بر جاى مانده است.
« برگرفته از کتاب "زندگانی امام محمّدباقر (علیه السلام)"، نوشته آیة الله سید محمد تقی مدرسی (با اندکی تصرف) »
تا غدیرسیزده منزل باقی است
بسم الله الرحمن الرحیم
ای مردمُ علی را فضیلت دهید که او افضل مردم بعد از من از هر مرد و زن است تا مادامی که خداوند رزق و روزی را نازل می کند و خلق باقی هستند.
ملعون است ملعون استُ مورد غضب است مورد غضب است کسی که این گفته ی مرا رد کند و با آن موافق نباشد.
بدانید حلالی نیست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان حلال کرده باشند و حرامی نیست مگر آنچه خدا و رسولش و امامان بر شما حرام کرده باشند.
خداوند عز و جل حلال و حرام را به من شناسانده است و آنچه ژروردگاره از کتابش و حلال و حرامش به من آموخته به امیر المومنین علی بن ابی طالب سپرده ام.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
------------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر
گفتم به عاشقی
که گدایی چنان کند
گفتا مترس
برو بگو یا ابالجواد...
گفتا مترس
برو بگو یا ابالجواد
«هدفی والا»
مأمون درباره جواد الائمه (علیه السلام) به هر حیلهاى دست زد تا بتواند آن حضرت را به ورطه فساد بیاندازد و از کرامت و هیبت او درچشم و دل مردم بکاهد؛ اما نتوانست کارى کند. یکی از آن حیله ها، ازدواج ام فضل دختر مأمون با امام جواد (علیه السلام) بود.
ممکن است که بپرسیم چرا امام جواد (علیه السلام) قبول کرد با دختر مأمون ازدواج کند؟ براى پى بردن به جواب این سؤال، باید به جنبش مکتبىاى که اهل بیت (علیهم السلام) آن را رهبرى مىکردند و نیز به مرحلهاى که این جنبش درروزگار امام رضا (علیه السلام) و فرزندش امام جواد (علیه السلام) رسیده بود، نگاهى بیافکنیم.
در دوران خلافت مأمون، جنبش مکتبى به نهضتى مبدل شده بود که مىتوانست خود را در حکومت وارد کند و با قرار گرفتن در زیر چتر حکومت، از آن بهرهبردارى نماید؛ در حالیکه پیشوایان معصوم ما دست از حرکت خویش برنمىداشتند. به تعبیردیگر، آنان خلافت را نمىپذیرفتند و با آن همکارى نمىکردند. گواه ما بر این ادعا، موضع امام رضا (علیه السلام) در قبال مسأله ولایت عهدى بود که آن حضرت آن را به شرط عدم دخالت در امور حکومتى پذیرفت.
اما حضرت جواد(علیه السلام) هنگامى که دختر مأمون را به همسرى خویش گرفت، داماد خلیفه شد و از این فرصت براى انجام رسالت خویش بهرهبردارى کرد. براستى داماد خلیفه شدن چه معنایى مىتوانست داشته باشد؟
هر کس که قدم به کاخ حکومتى مىگذارد، ممکن است والى یک منطقه یا حکمران یک شهر گردد و یا دست کم به مقام قاضى القضات دست یابد. لکن امام جواد (علیه السلام) در پى هیچ یک از این مشاغل نبود. بنابر این امام جواد از رهگذر این پیمان خویشاوندى، در حقیقت به دو مقصد رسید:
اولا: با پذیرفتن ازدواج با دختر مأمون، وى را از اندیشه قتل خود منصرف کرد.
ثانیا: دست دستگاه خلافت و مأموران آن را از رساندن هرگونه گزندى به رهبران و اعضاى نهضت مکتبى شیعه با این ازدواج بست.
اما در کل، آن حضرت نارضایتی خود را از وضع موجود پنهان نمیداشت. امام جواد (علیه السلام) از این که در کاخ هاى عباسیان به آسودگى و رفاه زندگى کند و امور دینى شیعیان و مسلمانان را به فراموشى سپارد، چندان خوشدل و راضى نبود و چنین به نظر مىرسد که اگر شرایط براى ترک اقامت در بغداد نامساعد نمىبود، آنحضرت در آن شهر مدت درازى اقامت نمىکرد.
یکى از یارانش در این باره نقل مىکند که در بغداد بر امام جواد (علیه السلام) وارد شدم و به آسودگى و رفاهى که در آن به سر مىبرد اندیشیدم و با خودگفتم: این مرد هرگز به وطن خویش باز نمىگردد! امام سر به زیر افکند و آنگاه در حالى که رنگ رخسارش زرد شده بود، سر بلند کرد و فرمود: "خوردن نان جوین و نمک نیمکوب در حرم رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) براى من خوشتر از این رفاهى است که اکنون مرا در آن مىبینى."(1)
بنابراین حضرت با این کلام، نارضایتی خویش را از زندگی در دربار مأمون اعلام کرد؛ اما به خاطر هدف والای خود که حفظ دین خدا و گسترش معارف اسلامی بود، مجبور گشت تن به این شرایط تن دردهد.
(بر گرفته از کتاب "هدایتگران راه نور - زندگانى امام محمد تقی (علیه السلام)"، تألیف: آیة الله سید محمد تقى مدرسى (با تلخیص))
از دروغ بدم میاد،از دروغگو بیشتر!
از ملعبه و شیادی متنفرم از بازیجه شدن بیشتر!
از هفت رنگی بدم میاد، از سبز لجنی بیشتر!
و از دغل باز بدم میاد و از دلقک بازی بیشتر!
بهتر از این چی میخوایم؟
اصلا بهتر از این مگه وجودم داره؟
سالها فکر و اندیشه در راستای اعتلای ارزش های اسلامی و روزها تامل و تحقیق در راه مبارزات فرهنگی رو چه کسی میتونه نکار کنه؟!!!!!!!!!!!!!!
.
.
اصلا به من و تو چه!!!
به من و تو جه که کسانی در هیاهویی برای هیچ، دنیا رو به مقصد آخرت ترک کردند و خون که حرمتی عظیم داشت بر زمین ریخت
و خاک و ناموس رو حرمت شکسته شد،
نفرین به جنگ، به ستم، به زور، به ريا، به تزویر ..
به من و تو چه که سالها پیش هم پدر و مادرهامون به امید تغییر هزاران جوونشون و فدا کردند و حالا همونا پشیمونند..
من نمیخوام امروز کاری کنم که سالها بعد به خاطرش خودم و سرزنش کنم..
به من و تو چه که سید و سیدی شده قرتی بازی آقازاده های سانتافه و آوانته سوار تو خیابونای جردن و فرشته و الهیه.
به من و تو چه كه لباس روحانيت رو به تن هر كس و ناكسي ميكنند تا مردم عطشان حقيقت رو هرروز به اسم دين، بسوي باب و مكتب و مرام جديد بكشند..
به من و تو چه که دعای فرج خوندنم شده ملعبه ی سیاسی، و بنام حضرت حجت، حجت رو بر مردم تموم میکنند که اگر با ما هم عقیده نشوید بی دینید.
مردم که از دین زده هستند؛بذار از امام دینم فراری باشند..
و باز هم تکرار داستان دستاني كه در هياهوي روزمرگي از دستهاي پر مهر و عطوفتش جدا شود...
عشق هامون بوی دلار میده و ایمان هامون بوی سیاست..
به من و توچه که عید فطر دوشنبه بود یا یکشنبه؟
بذار وحدتمون با اون وهابیای لعنتی حفظ شه.
بذار برای تبعیت از رهبری و جلوگیری از تفرقه، فتوای همه ی علمای شیعه گوشه سایت ها خاک بخوره و صدا و سیمای کوفتی به همه عید و تبریک بگه..
بذار متمدن باشیم،
مثل بحرین و امارات و دبی،
بذار ماه و از تلسکوپ ببینیم،یا شایدم از میکروسکپ،یا اصلا نبینیم!
چه فرقی داره؟!!!
بذار حلال محمد حلال الی یوم القیامه و حرام محمد حرام الی یوم القیامه
رو به اسم مصلحت دین (حتی نه جامعه) نقض کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بذار عمر و ابوبکرهای زمانه علی رو خانه نشین کنند و تو دین محمد بدعت بذارند،
آنها که به لباس دین درآمدند تا رفتارشون، منش و سلوکشون دینی باشه؛ اما در بازار دنیاطلبی، متاع تدین رو به کالای جاه مقام فروختند و به آخرت ناطلبیده چوب حراج زدند.
اونایی که از حقایق ناب اسلام محمدی (ص) دورمون کردند
و از اون خدای خوب و کریم، خدا بخشنده و کریم، تنها عذاب جهنم و دوزخش و يادمون دادند..
اينها همه چيز و وارونه فهميدند..
.
.
اينجا نقاب شير به كفتار ميزنند! تمار را هر آيه بر دار ميزنند..
.
.
اصلا هرجه كه بادا كه باد...!!
.
من متاستفم براي خودم،
براي تو
براي تمام مائيكه دستامون و از دامان مهر پدر مهربونمون جدا كردند و مكارانه به دامن هفت رنگان خرقه پوش دغل كار رياكار آويختند
متاستفم برای همه ی اونایی که مدتهاست دیگه حناشون حتی برای خودشونم رنگی نداره..
كجايند مدعيان بي انديشه؟ ريش داران بي ريشه؟!
.
.
در ميخانه ببستند
خدايا مپسند
كه در خانه ي تزوير و ريا بگشايند...
.
.
"بي وتن" پر هم بي راه نميگفت!
بجاي يا علي شديم شديم يا دولت!
حداقل يا خودم كه به يا علي نزديكتره!
بذار بي وطن باشيم، باور كن بي وطني خيلي بهتر از خيلي بي شدن هاي ديگه است!
.
.
دلم گرفته خدا!
.
.
ياد مكاشفه ي ميرزاي نائيني مي افتم عليه الرحمه
ديواري شبيه نقشه ي ايران من بي وتن!
و زن و بچه اي كه زيرش نشسته اند..
ديوار در حال خميدن و فروريختن است..
ميرزا مستاصل و نگران..
اضطرار بالا ميگيرد...
ميرزا فرياااااااااااااااااااد ميزند:
خدايا تا كي اين وضع ادامه دارد؟....
.
.
و انگشت مبارکی كه ديوار خم را صاف كرد و لبان مبارکی که فرمود:
اينجا شيعه خانه ي ماست..
ميشكند..
خم ميشود..
خطر هست..
اما ما نميگذاريم فرو بريزد
ما نگهش ميداريم...
.
.
قبول كن كه نبودنت سخت است..
قبول كن كه نديدنت سخت است....
دلم دارد میترکد..
در اين ورطه بي كسي و هولناك بي ديني
"يابن الحسن..."
اي فرياد رس به فريادمان برس!
.
.
.

"المستعان بك يا صاحب الزمان..."
.
.
اينجا مملكت توست و تو تنها سيد و آقاي آني..
اينجا شيعه خانه ي توست و ما همانها كه زير ديوار خميده قد خميده ايم و
زير بار غربت نبودنت كمر شكسته ايم..
ما همانهايي هستيم كه اگر ثانيه اي يا حتي بقدر لحظه اي ما را بخود واگذاري و
مهر سينه ي پرتلاطم دردت را از دريچه ي عاشورايي قلبت روانه مان نكني،
و اگر انگشت لطف و محبتت را صدقه سر "وحيد" هايت بر اين خرابه نگيري، له ميشويم،نابود ميشويم...

.
.
و من هميشه به اينجا كه ميرسم با خودم فكر يكنم،
تو كه يك گوشه ي چشمت غم عالم ببرد...
حالا ديگه نميخوام بي وطن باشم
اما تو بيا تا همه بدونند از تو فقط يك اسم ميشناختيم و تو نه آني كه در كلمات قاصر من و امثال من بگنجي..
اصلا چرا بايد مثل من اي از تو بنويسد...
گيرم كه پرواز رو دوست داشته باشه اما با پر شكسته كه نميشه پريد...
.
.
دلم گرفته خدا!
.
.
اين حرفا همش بازيه،
يه بازيه تكراري
كه فقط بازيكناش عوض ميشن
...
قصه ي قيل و قال و رها كنم..
...
امشب شبي است كه فردايش جمعه ي من و توست
دمي به كوچه خرابه ي ما بيا و به اين ويرانه دل مددي رسان..
زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي
مدد به غير تو ننگ است يا علي مددي...
بيا و از اين كوجه هاي خالي بي رهگذر كه آخرشان همه بسته است؛ راهي بسوي آسمان باز كن!

در میان روزهای خلق گشته
خالقم خود چند روزی برگزیده
امروز روزی از روزهای عظیم خدا
که باشد به نزد زمین
قدیمی ترین خاطره
که گسترده شد ارض از زیر کعبه
چه تماشایی بود
***
اما، اکنون
چند قرنی است گذشته
باز خواهد از خدا
چشیدن دوباره ی خاطره را
اما؛ این بار
بهتر و زیبا تر از قبل
که باشد؛ شروعش، محقق به وعده
از کعبه ای؛ مزین به نام امام
به همراه صف های قدوسیان
ملائک
و گسترده گردد دوباره زمین
شروعی دوباره
با عدل کامل
اینک اما کرنش می کند، آرام
تا این بار
یگانه خالق هستی عبادت گردد، این هنگام
به وسیله ی بهترین بندگان
چه تماشایی تر؛ می گردد.
و باز، در سال روز تولد
زمین
در کنار کعبه ی مکه
منتظر
تا دحوی دگر گردد.
ببین
بشنو صدایش را
ندا آرام می آید:
خدایا
بار الهی
رسان روز ظهورش را...

تا غدیر بیست و هفت منزل باقی است
کلام امروز:سلام و درود بی حد و حصر خداوند بر شما و بر فرزندان معصومتان یا امیر المومنین (علیه السلام)
شما را آقا مولا سرور و امام خویش می دانم چرا که خداوند اینگونه خواسته است.
بسم الله الرحمن الرحیم
بدانید که خداوند او را سرپرست و امام شما قرار داده و پیرویش را بر مهاجر و انصار واجب کرده و بر صحرا نشینان و شهروندان و بر عجم و عرب و آزاده و برده و کوچک و بزرگ و سپید و سیاه و هر یکتا پرست.
اجرای گفتار و فرمانش لازم. امرش نافذ. ناسازگارش رانده. پیرو و باور کننده اش در مهر است.
البته که خداوند او و شنوایان سخنش و پیروان راهش را آمرزیده است.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
-----------------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)در روز غدیر
و تشکر از همه بزرگواران و عزیزانی که در راستای نشر نثر مهدوی قلم بدست،قدم بر میدارند
و ما را همراهی کردند و میکنند.
لطفا این وبلاگ را با نام "لمعه" لینک بفرمایید.
با سپاس
اجرکم الله و ولیه صاحب العصر و الزمان/ قطره

تا غدیر بیست و هشت منزل باقی است...

کلام امروز:جانم فدای آنکه همه چیز را می دانست
اما به جهت فرمانبرداری و اطاعت از پروردگار عالمیان آن کاری را می کرد که فرمان حق تعالی بود.
و کرامت و بزگواری را توشه ی راه خود می ساخت.
پس سر تسلیم فرود آورده و به نحو احسنت ادا می نمود.
بسم الله الرحمن الحیم
و من از جبرئیل در خواست کرد که از خداوند سلام اجازه کند و مرا از ماموریت تبلیغ به شما معاف دارد. زیرا از کمی پرهیزگاران و فزونی مناقان و دسیسه ی ملامت گران و مکر مسخره کنندگان اسلام را می دانم
همانان که خداوند در وصفشان در کتاب خود فرموده:(به زبان می گویند آن را که در دلهایشان نیست و آن را اندک و آسان می شمارند حال آنکه نزد خداوند بس بزرگ است ...) (نور/۱۵)
و اگر می خواستم نام گویندگان چنین سخنی را بر زبان آورم و به آنان اشارت کنم و مردم را به سویشان هدایت کنم می توانستم.
لیکن به خدا سوگند در کارشان کرامت نموده و لب فرو بستم.
با این حال خداوند از من خشنود نخواهد شد مگر فرمان او را در حق علی ابلاغ نمایم.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
----------------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر
تا غدیر بیست و نه منزل باقی است...
کلام امروز: از واضح ترین و قطعی ترین وقایع تاریخ بخششی است در نهایت اخلاص از امیر بخشندگان امیر مومنان عل
ی (علیه السلام).
بله بخششی که یکی از آیات الهی را بر وجوب اطاغت از این بنده ی خداوند بیان می دارد.
و چه کسی را سزا است که اینگونه خداوند از او یاد نماید.
بسم الله الرحمن الرحیم
خداوند تبارک و تعالی آیه ای بر من نازل فرموده که : (همانا تنها ولی و سرپرست و صاحب اختیار شما خداوند و پیامبرش و مومنانی اند که نماز را به پا می دارند و در رکوع زکات می پردازند... (مائده/۵۵)) و قطعا علی بن ابی طالب نماز برپا داشته و در رکوع زکات پرداخته و پیوسته خدا خواه است.
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
--------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله در روز غدیر)
(تا غدیر سی و پنج منزل باقی است)

کلام امروز: هدیه ای که از جانب خداوند رحمن و رحیم بر بندگانش ارزانی شده بود.
اینگونه از لسان مبارک رسول بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) جاری گشت...
بسم الله الرحمن الرحیم
همانا جبریل از سوی سلام، پروردگارم سه مرتبه بر من فرود آمد و فرمانی آورد که در این مکان به پا خیزم و به هر سفید و سیاهی اعلام کنم که : علی بن ابی طالب، برادر و وصی و جانشین من در میان امت و امام پس از من است.همو که جایگاهش نسبت به من به سان هارون نسبت به موسی است؛ مگر اینکه پیامبری پس از من نخواهد بود و او پس از خدا و رسول او صاحب اختیار شما است.
اللهم صل علی محمد و آله محمد و عجل فرجهم
---------------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز غذیر
"تا غدیر سی و شش روز باقی است..."

کلام امروز: تفسیر آیه ای از آیات نورانی قرآن کریم را از زبان برترین مخلوق خداوند عز و جل حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) - این تبیین کننده ی معرفی شده از جانب خداوند- بیان می داریم. باشد که با خواندن آن از موضوع مورد نظر خداوند مطلع شویم. چراکه کسی به سان پیامبرش بر تبیین و تفسیر آن آگاه نباشد.
بسم الله الرحمن الرحیم
و اکنون به بندگی خویش و و پروردگاری او گواهی می دهم و وظیفه ی خود را در آنچه وحی شده انجام میدهم.
خداوندی جز او نیست.
به من هشدار داده که اگر آنچه در حق علی نازل کرده به مردم ابلاغ نکنم وظیفه ی رسالتش را انجام نداده ام و خود او تبارک و تعالی امنیت از آزار مردم را برایم تضمین کرده و البته که او بسنده و بخشنده است.
به نام خداوند همه مهر مهرورز. ای فرستاده ی ما! آنچه از سوی پروردگارت-درباره ی علی و جانشینی او- برتو فرستادیم به مردم برسان وگرنه رسالت خود را به انجام نرسانده ای و او تو را از آسیب مردمان نگاه می دارد...(مائده/۶۷)
وصل الله علی محمد وآله علیهم السلام و عجل فرجهم
------------------------------------------------------------------
فرازی از خطابه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر

«جواهر یا سنگی کم ارزش»
"واقعا تو اینطور فکر میکنی؟ از تو دیگر بعید بود، حیف، اصلا فکر نمیکردم که تو هم اینطور باشی ..."
اینها جملاتی است که چه بسا چندین و چند بار در تعاملات اجتماعی به گوشمان رسیده باشد. حتما گاهی برای همه ما پیش آمده که دلایل متقن و براهین منطقی سبب گشته تا آفتاب حقیقت در مسائل مختلف برایمان جلوه بنماید. اما هنگامی که آنرا حقیقتا در درون قلبمان پذیرفتیم، با واکنش منفی برخی از اطرافیانمان مواجه شده ایم و به واسطه رفتار آنان تحت فشار قرار گرفته ایم. در چنین شرایطی عکس العمل ما چیست؟ واقعا در چنین مواقعی چه باید کرد؟ به هر حال چه بسا به تبع گفتههای دیگران، درون انسان به تلاطم درآید. چگونه میتوان در چنین حالتی به ساحل آرامش رسید؟
روزی عدّه اى از دوستان امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام) در منزل آن حضرت گرد یکدیگر جمع شده بودند و یونس بن عبدالرّحمن نیز که از افراد مورد اعتماد حضرت و از شخصیت هاى ارزنده بصره بود، در جمع ایشان حضور داشت.
هنگامى که آنان مشغول صحبت و مذاکره بودند، ناگهان گروهى از اهالى بصره اجازه ورود خواستند.
امام (علیه السلام) به یونس فرمود: "داخل اتاق برو و هیچ عکس العملى از خود نشان نده؛ مگر آن که به تو اجازه داده شود."
در این هنگام، امام هشتم اجازه فرمود تا اهالی بصره وارد شوند. آنها پس از ورود، بر علیه یونس سخن چینى و ناسزاگوئى را آغاز کردند.
در این بین امام رضا (علیه السلام) سر مبارک خود را پائین انداخته بود و هیچ سخنى نمى فرمود و نیز عکس العملى از خویش نشان نمیداد؛ تا آن که آنها بلند شدند و ضمن خداحافظى از نزد آن حضرت خارج گشتند. پس از آن، امام (علیه السلام) اجازه فرمود تا یونس از اتاق بیرون آید.
یونس با حالتى غمگین و چشمى گریان وارد شد و حضرت را مخاطب قرار داد و اظهار داشت: فدایت شوم، من از عقاید (دین و مذهب) دفاع و حمایت مىکنم؛ در حالیکه یاران من چنین به من مىنگرند.
امام رضا (علیه السلام) با مهربانی، یونس بن عبدالرّحمان را مورد خطاب قرار داد و فرمود: "اى یونس! غمگین مباش، مردم هر چه مى خواهند بگویند، این گونه مسائل و صحبتها اهمیتى ندارد. زمانى که امام تو، از تو راضى و خوشنود باشد، هیچ جاى نگرانى و ناراحتى وجود ندارد.
اى یونس! سعى کن تا همیشه با مردم به مقدار کمال و معرفت آنها سخن بگوئى و معارف الهى را براى آنها بیان نمائى و از طرح و بیان آن مطالب و مسائلى که نمى فهمند و درک نمى کنند، خوددارى کن.
اى یونس! هنگامى که تو دُرّ گرانبهائى را در دست خویش دارى و مردم بگویند که سنگ یا کلوخى در دست تو است و یا آن که سنگى در دست تو باشد و مردم بگویند که درّ گرانبهائى در دست دارى، چنین گفتارى چه تاثیرى در اعتقادات و افکار تو خواهد داشت؟ آیا از چنین افکار و گفتار مردم، سود و یا زیانى بر تو وارد مى شود؟!"
یونس با فرمایشات آن حضرت آرامش یافت و گفت: خیر، سخنان ایشان هیچ اهمیتى برایم ندارد.
امام رضا (علیه السلام) مجدّدا او را مخاطب قرار داد و فرمود: "اى یونس! بنابراین، چنانچه راه صحیح را شناخته و حقیقت را درک کرده باشى و نیز امام معصوم از تو راضى باشد، نباید افکار و گفتار مردم در روحیه، اعتقادات و افکار تو کمترین تاثیرى داشته باشد؛ مردم هر چه مى خواهند، بگویند."
(برگرفته از کتاب رجال کشّى، صفحه 487، شماره 924)
فرارسیدن 11 ذی القعده، سالروز میلاد
امام رئوف و پیشوای عطوف
حضرت امام علی بن موسی الرضا (علیه السلام)
را به تمامی مسلمانان جهان، به خصوص شما دوست گرامی تبریک و تهنیت میگوئیم.
(تا غدیر سی و هشت منزل باقی است)

و کلام امروز: خداوند را به جهت این نعمت که ارزانی ما داشته تا در این موقف از محبوب ترین خلایقش سخن برانیم سپاس گفته و حمد او را با کلام رسول خدا(صلی الله علیه و آله) به جای می آوریم.
بسم الله الرحمن الرحیم
ستایش خدای را سزا است که در یگانگی اش بلند مرتبه و در تنهایی اش به آفریدگانش نزدیک است. دور و منزه از خصایص آفریده ها است و در منزه بودن خود از تقدیس همگان برتر. کریم و بردبار و شکیبا است. رحمتش جهان شمول و عنایتش منت گذار. در انتقام و کیفر سزاواران عذاب، بی شتاب است. او را همانندی نیست. در تاریکستان لا شئ، او هستی بخش هر هستی است. پس او است (الله) و معبودی جز او نیست... (1)
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجه
---------------------------
(1) خطابه ی رسول خدا (صلی اله علیه و آله) در روز غدیر.
(به نام آفریننده ی غدیر)
(الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه المیر المومنین و الائمه المعصومین علیه السلام)

غدیر را یک حادثه ننامید.
غدیر را ساده نخوانید.
غدیر، تجلی اراده ی پروردگار است.
در غدیر، خداوند دستش را به سوی بشر دراز کرده است.
در غدیر، قناری قنوت برای دل انسان آواز خوانده است و قنات حیات لایروبی شده است.
غدیر، در روح زمان جاری است تا فردا به سپیده ی مقدس ظهور بپیوندد.
و اکنون ما دلدادگان امام نخستین، تجلی بخش عدل راستین، مولای متقیان، علی مرتضی (علیه السلام) و منتظران امام موعود (علیه السلام) تا غدیر- که روز تداوم رسالت در کسوت امامت است- بر آن برآمدیم تا از امروز تا روز عید غدیر که عید الله الکبر است، هر روز با بیان چند جمله از خطابه ی رسول بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) در روز غدیر با معرفت بالاتری به استقبال این روز عزیز و عظیم برویم.
و با خلوص نیت و اشک شوق در پیشگاه حضرت حق برای فرج مولایمان حضرت مهدی (علیه السلام) دست به دعا برداریم و در این راه ای دوستدار معرفت و ایمان از تو دعوت به همراهی می نماییم.
یا علی...
قدم کوته و دل بشکسته
.
.
.
.
نگاهم بسوی گلدسته
.
.
.
.
به شوق زیارت می آیم
.
.
.
.
بسوی حریمت آهسته...
.
.

رضا غریب الغربا
رضا معین الضعفا...
خدایا....!
به رحمه للعالمينت
كه از او نور عرش و كرسي را آفريدي
و اينجا دندانش را شكستند
ما را به خود وامگذار
و مپسند كه اين سائل خانزادت اگر ميرود،راه خانه را گم كند
و ديگر هيچ وقت برنگردد..
بگذار که در سایه ی دیوار تو باشم..
به امیر مومنانت
که تمام ملائکه را از ملکوت او آفریدی
و در این خاکدان تاریک دنیا حقش را نشناختند و
ریحانه اش را آزردند ؛
کاسه های خالی معرفتمان را لبریز از درک معرفت و ادراک آن انوار مقدسه ات بگردان!
به حبیبه ات
که آسمان و زمین به امر اویند
و دستهای جهالت پهلویش را شکست؛
ما را در کاریز خدمتگذاران این خاندان و محیبینشان قرارده
و توان بیزاری و دشمنی با دشمنانشان را عطا فرما..
به مجتبی کریمت
که خورشید و ماه وامدار کرامت اوست
و حتی به پیکر پاکش هم رحم نکردند؛
به کریمیت، کریما!
از گناه و خطا و سیئاتمان در گذر..
و به صاحب خونت...
که منشاء بهشت است و حورالعین
اللهم بحق الحسین...
و آبی که مهر مادریش بود را بر او بستند و
حسرت قطره ای آب را بر لبهای تشنه ی علی کوچکش گذاشتند؛
سوز دل علی دوران را التیام بخش
اشف صدرالحسین...
و بحق هم او، اللهم بحق الحجه...
قلش را التیام بخش، بظهور الحجه..
.
.
.
عطر شبنم و رازقی هوایم را عوض کرد،
مگر میشود پا در یاسخانه بگذاری و رایحه ی شب بوها و شمعدانی مستت نکند
اینجا پر از یاس است و من نه هماهن که بودم..
در لابلای ابرهای باران خیز چشم هایت پرکشیدم..
حالا که ذهن و دلم را خالی کرده ام از هرچه غیر تو
حالا که آمده ام، فقط و فقط برای تو
حالا میتوان گریست..؛ تنها اگر بتوان امید داشت به رازداری چشمان تو
و درهای بخششی که همشه باز ای بروی نابکاران...
اینقدر واژه های دوست داشتن را به ابتذال کشیده اند که..
اصلا رها کنم این حرف ها را
مدتهاست که عجیب دوستت دارم..

مه یاس یاسخانه ی شبهای ناشکیبایی!
آذین کوچه چشم براهیم را ببین و بیا..!
بیا با من سر سفره ای که با سلیقه ی خودت چیده ام، میثاقی بدار!
بیا و مرا از غل و زنجیرهای بیعت با خویشتن ابتیاع کن!
بیا و مرا با حلقه ی یاس که دستم میکنی تحویل کن!
من
چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است...!

و حکایت این نوشتار همچنان ادامه دارد...
رو به سمت آسمان، كوچه، كوه، باغ را عبور ميكنم
در اين حضور بي كسي انگار چيزي مثل نم اشك،
مثل قطره هاي حسرت،
مثل سايه
مثل رعد ..
.
.
اينجا همه گرفتارند، گرفتار مال، گرفتار مقام، گرفتار نفس..
اينها همه از خود به خدا پناه آورده اند و اگر از همه كس و همه چيز دست نشسته بودند و تنها اميدشان به رحمت تو نبود؛
در اين ساعات شب،
خواب و جاي آسوده را رها نميكردند تا بيايند اينجا
و زاري كنند..
گويا به اميدي آمده اند..
آمده اند در خانه ي الرحم الراحمين
تا او را به احسن الخالقين قسم دهند
و دست به دامان رحمه للعالمين ..
و تنها اميدمان به توست كه تو ملجا الهاربيني..
..... هنوز از دستان خالي ام مقابل تو اي غني ترين! شرمسارم...!
قرآن را باز ميكنم..
اللهم اني اسئلك بكتابك المنزل و ما فيه...
مقابل ديدگاني كه گناه كورش كرده بود
و فيه اسمك الاكبروالاسمائك الحسني...
اگر بپرسي كجا بودي و چه ميكردي ميگويم من همان خائف مضطريم كه تنها اميدم به توست
و ما يخاف و يرجي...
آمده ام تا از زندان گناه و نفس و آتشم برهاني
ان يجعلني من عتقائك من النار...
اللهم بحق هذا القرآن.........................مولاي من آمدم..!
و بحق من ارسلته به.................با دستهايي كه آماده ي وفاي به عهدند...
و بحق كل مومن و مومنه مدحته فيه..............اگر هيچ را بخود واگذاري چه ميماند برايش؟
و بحقك عليهم.............هستي ام،زندگي ام،عشيره ام،همه فداي يك غمزه ي نگاه تو...!
فلا احد اعرف بحقك منك.....بيا بگير! دستهاي خالي ام بسوي تو...!

این نوشتار ادامه دارد....
....اگر اين رمضان هم بگذرد و من همچنان در خواب غفلت و دوري از تو بمانم كه ميشوم در زمره همان زيانكاراني كه از اين همه نعمت و جود هيچ برنگرفتند و....
كلا يا كريم!!
من شكننده تر از آني ام كه لحظه اي به حال خودم رها شوم..
تمام اميدم به رمضاني بود كه گذشت..
به شب قدرش
و دستگيري تو،مثل هميشه..

.
.
چه ماهي بودي رمضان!
سحر هايت بوي ياس مي داد و از جنس بلور بود
تمام لحظه هايت پر بود از عطر رازقي
نفس كشيدنمان ثواب بود و خوابيدنمان عبادت...!
هر آيه اي از كتاب مبين ختم تمام آيه هاي ديگر بود..
ماهي كه سعي كرديم چشم و دست و دلمان هم مثل زبانهايمان روزه دار باشند..
به ياد افتتاح و تحميدهاي عاشقانه رحمان
صلوات و درودمان بر رحمه للعالمين و ذريه پاكش عليهم السلام..
خواسته هايمان از خداي قادر
و شكايتمان از نبودن نبي مان و غيبت ولي مان...
به ياد ساعات افطار و بوي نان و نرگس..
به ياد شبهاي احيا گرفتن و احيا شدن..
شب زنده داري آن شبي كه بوي شير مي آمد و بچه ها شير آورده بودند
براي شير خدايي كه حالا ديگر رفته بود..
بچه هاي يتيمي كه امشب طعم بي پدريشان جور ديگري است..
فضل كافل يتيم آل محمد...
و زنده شدن با مسيحاي كلمات و ادبي كه سجادت به ما آموخت
و اينقدر يا رب يا رب يا رب...گفتيم
تا قلم عفو و صفح و غفران تو
بيد گناهانمان را لرزان و
شديم پاك پاك پاك...
این نوشتار ادامه دارد....
داستانک شهاب سنگ کوچولو:
شهاب کوچولو از این همه اشتیاق تعجب کرده بود. انگار بزرگترین اتفاق تاریخ می خواهد بیفتد. گفتگو ی میان تمام اجرام آسمانی در مورد آن بود. آره، نه تنها سیاره ها و قمر هاشون و شهاب سنگ ها و ...که حتی ستاه های دنباله دار آرزو داشتند تا وقتی آن باشد، بیایند و رد بشوند تا بتوانند ببیننش. و همه ی اینها کنجکاوی این کوچولو را بیشتر می کرد.
آنقدر از آن تعریف کرده بودند که شهاب کوچولو که تازه پا به جهان آفرینش گذاشته بود فکر کرد بزرگترین کاری که می تونه انجام بده دیدین آن است...
آن روز مهم رسید. ولوله ای به پا شده بود، همه خودشان را برای دیدنش آماده می کردند؛ هر سی روز، فقط یکبار، می تونن ببیننش و عجیب تر اینکه نه تنها آسمانیان که نگاه همه ی زمینیان هم به آسمان بود برای دیدنش. انگار زمینی ها هم دوست داشتن تا آن را ببینند!
امتیازی که شهاب کوچولو نسبت به بقیه داشت این بود که می توانست برود و از نزدیک آن را نگاه کند، چون باقی اجرام آسمونی نمی تونستند از جاشون حرکت کنند.
شهاب کوچولو دیگه طاقت نداشت تمام حواسش را جمع کرد تا خوب آن را ببیند و چیزی را از دست نده، چرا که همه دوستش دارند، همه آرزوی دیدنش را دارند و این اولین تجربه ی شهاب سنگ کوچولو ی ما بود.
آروم آروم خودش را به ماه نزدیک کرد.
آره؛ آرزوی همه ی آسمانیان و نگاه همه ی زمینیان به ماه بود؛
ماه زیبای شب چهاردهم.
و حقیقتا چه زیبا است.
شهاب کوچولو مات و مبهوت به زیبایی آن نگاه میکرد و به آن نزدیک و نزدیکتر میشد. و از هیاهو دور تر و دورتر؛ وقتی خوب نزدیک شد صدای ضعیفی را شنید، دید ماه در تنهایی خودش به جایی روی زمین چشم دوخته و با سوز عجیبی می خواند:
...گل با صفا است اما بی تو صفا ندارد
گر بر رخت نخندد در باغ جا ندارد
پیش تو ماه و باید رخ بر زمین بساید
بی پرده گر براید شرم و حیا ندارد ...
باورش نمیشد.
آن کسی که همه برای دیدنش لحظه شماری میکردند در حسرت یک نگاه ماهی دیگر بود. بله، حالا شهاب کوچولو فهمید تنها آرزوی؛ ماه زیبایی که خودش آرزوی همه است، چی!!!!!!!!!!

(در قنوتم تنها نام تو را خواهم برد)
در قنوتم
تنها، نام تو را خواهم برد
لب به جز نام تو در بارگه بار اله؛ نخواهم برد
که اکنون
تو محبوب خدایی
و محجور از خلق خدا
من، تنها
نام تو را خواهم برد
و خواهم گفت هرکس را
که، نام زیبای تو را؛ در قنوتش ببرد
که اکنون تو محبوب خدایی
و محجور از خلق خدا
و هر آنکس که شدی محبوبش
نیک دانم که مرحوم خداست
لطفی از جانب حق یافته است
آری این لطف سزاوار ثنا و شکر است
پس خدایا شکرت
پس خدایا شکرت
پس خدایا شکرت... .


(ای به فدای رخ زیبای تو)
ای به فدای رخ زیبای تو - چشم ترم پیشکش پای تو
من به فدای دو قدم های تو - جان بسپارم همه در راه تو
ای همه ی هستی من هست تو - دست من و دامن پر مهر تو...
و از رحمه للعالمين منقول است كه اگر اين شب را درك كردي، از خداي كريم عافيت بخواه.
و عافيت قطعا بايد معني تمام تري از سلامتي جسم داشته باشد.
اگر عافيت ميخواهم، عافيت از درك نكردن حضور توست
عافيت از اين همه عقيده باطل و خرافي كه هر روز به اسم دين باب مكتب و مرام جديد ميگسترند و مردم عطشان حقيقت را به سويي ميكشند و با سراب هاي خالي از معرفت تو تشنه ترشان ميكنند
و داستان دستاني كه در هياهوي روزمرگي از دستهاي پر مهر و عطوفت تو جدا ميشود...
عافيت از دور شدن،دور ماندن، و رها گشتن از تو...
عافيت از مانوس شدن با غير تو..
***
ياد اينكه گفتي شيعيان ما،ما را به اندازه ي آب خوردني نميخواهند وگرنه ظهور مسجل ميشد،بغض نهفته ام را ميتركاند.راست ميگويي هميشه دليلي بجز تو،براي خواستن تو هست..وگرنه كه زندگيمان چيزي كم ندارد،حتي وقتي نباشي،اصلا حتی اگر هیچ وقت هم نیایی..
آنقدر بت ساخته ایم که قاب تصویر شکسته تو در لابلای برگهای خاکستری کبر و منیت گم شده است..
کاش روز ظهور ترا در دوردست نمیدیدم
همیشه گفته ام که جمعه می آیی،اما اگر فقط یک جمعه به آمدنت یقین داشتم..
دلم هرجایی تر از آن است که شبی، ساعتی یا حتی بقدر چند لحظه با نو خلوت کند و برایت دعا کند..
دیگر به نبودنت عادت کرده ایم؛ اینجا خانه ی توست و تو در آن از خاطر محو شده ای؛اینجا کاشانه ی توست و تو در آن فراموش شده ای..و این ، همان غربت خانگی است..
البته گه گاهی هم به یادت می افتیم اما فردا،روز از نو،پی کار خود رفته و در غفلت و روزمرگی خودمان، سرگشته، غوطه ور میشویم.
و دوباره اسمت را مثل قرآن که روی طاقچه خاک میخورد؛میبوسیم و کنار میگذاریم،تا گرفتاری بعدی..
یاداوری تو مثل پیشترها بی خویشتنم نمیکند،غروبها از روئیت نشدنت دلگیر نمیشوم..چه شده است مرا؟..
تا قبل از برگ ریزی که سوز و سرمایه ی ذنوب ساخته اند،اشک تو در سرخی شفق میشکست،
تمام هفته ،صبح عهد میبستم که وقتی بیایی ملازمت رکابت کنم،شبهای جمعه را تا صبح،امیدوار به ندبه میرساندم و فریاد میزدم این المنصورعلی من اعتدی علیه وافتری...
اما حالا چه؟...
تقصیر که بود؟
من؟؟؟....
.
.
.
آری این من بودم که پا از خانه ولایت تو بیرون گذاشتم به امید خرابه..
این من بودم که امیدواری تمام هفته و حسرت غروبهای جمعه را همه به یاس از آمدنت تبدیل کردم
این من بودم که تلی از ویرانگی بر سر خویش بنا کردم
این من بودم که...
.
حق داری اگر رهایم کنی..
حق داری..
من بودم که بریدم
من بودم که کم آوردم
و باز هم این منم که اشکم بی بهره از تو ضجه ام خالی از اصرار..
و انوقت چشم گشودم و دیدم کارم دارد به جای باریک ترک تو میکشد..
.
.
.
اما انگار نجوای تو از هیاهوی بوران حرف دیگری دارد
میگویی..
میدانم ... موریانه ی تردید چه بر سر کلبه سرسپردگی ات آورده...
خبر دارم ... زلال دلبستگی ات به من را گل آلود کرده ای...
قصه کسالت و یاست را شنیده ام..
.
.
تو میگویی و من گوش میکنم..
تو میگویی و من تصویرهای نامردی خودم را میبینم..
تو میگویی و من مغموم حالا دیگر فقط نگاهت میکنم..
تو میگویی و من دیگر توان نگاه کردن که هیچ حتی توان هم ایستادن ندارم..
در آن روز که تو بیایی عقربه های ساعت من کدام عدد را نشان میدهد؟
نکند ساعتم در خواب غفلت بماند
نکند عقب بمانم از قافله ات...
.
.
و تو میدانی که من مثل همیشه کم آورده ام و باز، برگشتنم کار خودت است
بگذار تا برایت بگویم وقتی آدم دارد غرق میشود
اضطراب فریادش را در گلو خفه میکند
کسی که یک عمر به ناز و نعمت عاطفه ات خو کرده
وقتی ببیند خودش با پای خودش به میان ورطه پریده
وقعا رویش نمیشود چیزی طلب کند
بخودش اجازه نمیدهد به درگاهت شکوه کند
عریضه بنویسد یا دست تظلم براورد..
بگذار بغضم ته نشین حنجره شود
میخواهم بروم باز
و ترا نبینم
ميخواهم بروم تا شرم و شرمندگی ام را نبینی
میخواهم..
و تو ایستاده ای و نگاهم میکنی
از آن بالا..
و منتظری لحظه ای آرام شوم
من دیگر چیزی یادم نمی آیدِ
فقط چشمان ترا دیدم که جه مرتعش وار دست در دست نسيم ميگفتي بی ی ی ي اااااااا..
تا هم ی ی ییشه ه ه ه ه ..
بیا برای یکبار که شده دلت را به دریای من بزن
و مه ی آنچه که تا کنون کرده ای را کناری بگذار
و به آنکه به گذشته ات فکر کنی
از ژرفای ضمیرت مرا بخوان
آ نوقت میبینی که همان دم
میتوانی تا قله های بی ابر
دیده در دیده ی من اوج بگیری..
و من با همه ی ناتوانی و بیچارگی ام در فریادی خاموش از اضطرار و امید میگفتم
.
.
بیا و به حق آن نان و نمکی که سر سفره ی کرامتت خورده ام
لحظه ی از غفلت زدگی من درگذر..
.
.
م ن ن ن ن ن ن ن.... امیدوارم به تو
و بگو که امیدم عبث نیست...
من گرمم به یادت،
و بگو که حیاتم از همین جاری است..

این نوشتار ادامه دارد....
....آری قدر وامدار نگاه توست،
از ازل تا ابد..
اگر قدر تنها يك شب است ميان هزاران شب، تو هم تنها يكي هستي،مثل پدرت..
علي تنها بود، تنها هست،كاش نماند،دعا ميكنم..
***
حالا ديگر امشب يا فردا،مهم درك قدر توست
تویی که هیچ وقت نشناختیمت...
بارها گفته ام و بارها گفته اند که غایبی،که نیستی،خاک بر دهانم و خاک بر دهانشان باد که غایب واقعی ماییم و الا تو که نمایانترینی..غیبت از ماست و تو همیشه بوده ای..همه جا..حتی
***
این آخری دست و دلم به نوشتن نمیرفت،ولی فضای تاریکخانه ی دلم پر است از یاد تو.
چقدر محتاج این لحظات بودم،چقدر دلتنگ این شبها...
قبلتر فکر میکردم دیگر حتی کارم از ابوحمزه خواندن هم گذشته ولی تو دستم را گرفتی
و گفتی بخوان..!
گفتم افبلسان هذا الكال؟!
و تو حرف هاي سجاد سجاده هاي عشق را نشانم دادي و گفتي بگو..
گفتي بيا و بگو، و نه مثل هميشه توجيه نساز؛تو به من ياد دادي اقرار كنم به خطايم، و كاسه ي گدايي و بيچارگي را به در خانه ي توبه ي رحمان ببرم..
.
.
.
راست ميگفتي، خدا فقط منتظر بهانه است كه ببخشد.نه اينكه نبيند،نه اينكه راه گناه را باز كند كه راه گناه باز است،هميشه..
و اگر او در توبه را ببندد چه ميماند از ما؟!
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام كه خوب ترا بد شنيده ام...

و چه سري است در زيارت قبر اباعبدالله(عليه السلام)،امشب....؟!
گفتي حسين(ع)..نميدانم چرا اين اسم دل را ميلرزاند،راز حزن اين نام چيست؟!
يادم مي آيد "آدم" جوان هم وقتي به اين پنجمين اسم رسيد،تاب نياورد و گريست..و خداي رحيم او را آمرزيد..
گفتي زيارت قبر هم كه نشد،دستت هم اگر به ضريح نرسيد؛فارغ از بعد مسافت دل به دست باد بسپار و سلامت را با نسيم همراه كن.
وقصه ي آن غافل خواب مانده اي را گفتي كه نيمه شب،موقع جرعيدن آب فقط بر جد غريب و عطشانت از روي عادت سلامي داده بود و خداي صادق الوعد مقام دركش داد..
و باز گفتي قدر بخوانم... انا انزلناه في ليله القدر.........سلام هي حتي مطلع الفجر..
راستي مطلع فجر چه زماني است؟
كي اين شبهاي تاريك نديدن تو،درك نكردن حضور تو و نفهميدن قدر تو به مطلع فجر ادراك ميرسد؟!
امشب نه اينكه شام غريبان گرفته ام،
بلكه به يمن آمدنت جان گرفته ام...
این نوشتار ادامه دارد....